تبليغاتX
ماورا
ای زندگی...

چرا؟

پلک روی پلک میگذارم،هنوز بیدارم در حالتی مانند خواب وبیداری تو فکر و خیالم که چطور ،چگونه،چه وقت وخلاصه از این کلمه ها ..

وای ازاین کلمه ها،وای بر کسی که به این  کلمه گرفتار شود.

به خواب عمیق میروم واین عمق خاموشی مرا مضطرب میکند.

بعد از دو یا سه ساعت از خواب میپرم ودر خاموشی خانه راه می افتم.

به کنار پنجره میرم،و به بیرون نگاه می کنم .

وای ازشب وسیاهیش که از غم دل هم بدتر است.وای از سکوت شب که از آن بیذارم.

دوباره به خواب میروم،این بار به رویای صادقانه میرسم.

می بینم که صبح شده ودر حال آماده شدن برای انجام کارهای روزمره ام هستم.با امید به خدا میروم...

واقعا خیلی سخت است که آدم روزاش را با مشکل وسختی شروع کنه.

حالا من به اولین گره رسیدم ،باز کردن آن برایم سخت است.

اما از این گره ها باکی نسیت.ترس من از چیز دیگر است که از چند هزار گره ام سخت تر است.

آن چیزی نیست جز مشکل بی هم زبانی در توصیف این گره ها.

از خواب بیدار می شوم.

بوی صبح می آید...

گریه نمی کنم نه اینکه سنگم.......................گریه غرورمو بهم میزنه

مرد برای حذم دلتنگی هاش ......................گریه نمی کنه قدم میزنه

.

.

.

اگه یکی باشه منو بفهمه براش غرورمو بهم می زنم

 

                 گریه که سهله زیر چتر شونه اش تا آخر دنیا قدم میزنم*...  

*پا وبلاگی:شعر پایانی از احسان خواجه امیری                         

+ نوشته شده توسط سکوت در یکشنبه 21 تیر1388 و ساعت |
*پدرم وقتی ...ساله بودم

وقتی چهار ساله بودم :بابا هر کاری می تونه انجام میده.

وقتی پنج ساله بودم:بابا خیلی چیزها میدونه.

وقتی شش ساله بودم: بابام از بابای تو باهوش تره.

وقتی هشت ساله بودم:بابام هر چیزی رو دقیقا نمیدونست.

وقتی ده ساله بودم:در گذشته زمانی که بابام بزرگ میشد همه چیز مطمئنا متفاوت بود.

وقتی دوازده ساله بودم : خب، طبیعت پدر در آن مورد چیزی نمیدونه اون برای بخاطر آوردن کودکی اش

خیلی پیر است.

وقتی چهارده ساله بودم :به پدرم خیلی توجه نکن ،او خیلی قدیمی فکر میکنه .

وقتی بیست  ساله بودم  :آه خدای من!او از جریان روز خیلی پرته.

وقتی سی و پنج ساله بودم:بدون مشورت با پدر کوچک ترین کاری نمی کنم .

وقتی چهل ساله بودم:متعجبم که پدر چگونه آن جریان رو حل کرد .

او خیلی عاقل ودانا بود ودنیایی تجربه داشت.

وقتی پنجاه ساله بودم: اگر پدر اینجا بود همه چیز رادر اختیار او میگذاشتم .

ودر این باره با او مشورت میکردم ،خیلی بد شد که نفهمیدم او چقدر فهمیده بود.

می توانستم خیلی چیزها از او یاد بگیرم.

پا وبلاگی: * لازم است که اعتراف کنم:

که این مطلب رو ننوشتم بلکه اون رو پیدا کردم وبعد تصمیم گرفتم در بلوگ درج کنم. به هر حال...

+ نوشته شده توسط سکوت در جمعه 18 اردیبهشت1388 و ساعت |
ساعت به وقت غروب نزدیک می شدوکم کم آسمان رو به سرخی می رفت.

 

... با خودفکر  کردم که نیاز به کمی پیاده روی در هوای آزاد  دارم، پس از خانه خارج شدم.

 

۵دقیقه بعد...

 غروب خیس بود ، ومن در پیاده روی خیابانی پهن وطولانی در هوای نمدار بهاری قدم

می زدم.

مردم رامی دیدم، به آنها می نگریستم . برایم جالب بود که به چه می اندیشند.

در همبن حال وهوا بودم که پیر مردی را دیدم.او آرام آرام با عصایش حرکت می کرد .

کمی بیشتر به او توجه کردم، و دیدم که چندین بار به آسمان نگاه کرد، به نظر می رسید که زیر لب چیزی می گویید. با خود گفتم :یعنی منظورش از این کار چیست؟

از نگاه او فهمیدم که که گویی مشکلی دارد وبرای حل مشکلش از خدا درخواست کمک

می کند!!!

من که بسیار تحت تاثیر پیرمرد بودم به آرامی از کنارش گذشتم.

تا اینکه چند متر جلو تر پسر بچه ای را با مادرش دیدم...

پسرک خیلی خوشحال بود.

من با خود گفتم که حتما از جایی مثل پارک یا جشن تولد می آیند، که خیلی هم  به آنها خوش گذشته...

آنها از کنار من به سرعت گذشتند.

ومن به راه خود ادامه دادم...            

قدمهایم را بلند بلند میکنم، تا اینکه به  یک چهار راه می رسم.

چهار راه شلوغ و مملوء از ماشین هایی بود که خیلی عجله داشتند.

به طور اتفاقی چشمم به مرد جوانی با موهای سیخ سیخ می افتد که در ماشین مدل بالایی در حال گوش دادن به موسیقی های دلخواهش بود.

چراغ سبز شد...

وآن ماشین مدل بالا از دیدگانم محو شد، به ساعتم نگاه کردم ومتوجه شدم که تقریبا یک ساعت وسی دقیقه است بیرونم ، یک نگاهی به اطرافم میکنم ومی بینم تقریبا تمام خیابان را طی کردم وحالا وقت بازگشته.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سکوت در سه شنبه 18 فروردین1388 و ساعت |