چرا؟
پلک روی پلک میگذارم،هنوز بیدارم در حالتی مانند خواب وبیداری تو فکر و خیالم که چطور ،چگونه،چه وقت وخلاصه از این کلمه ها ..
وای ازاین کلمه ها،وای بر کسی که به این کلمه گرفتار شود.
به خواب عمیق میروم واین عمق خاموشی مرا مضطرب میکند.
بعد از دو یا سه ساعت از خواب میپرم ودر خاموشی خانه راه می افتم.
به کنار پنجره میرم،و به بیرون نگاه می کنم .
وای ازشب وسیاهیش که از غم دل هم بدتر است.وای از سکوت شب که از آن بیذارم.
دوباره به خواب میروم،این بار به رویای صادقانه میرسم.
می بینم که صبح شده ودر حال آماده شدن برای انجام کارهای روزمره ام هستم.با امید به خدا میروم...
واقعا خیلی سخت است که آدم روزاش را با مشکل وسختی شروع کنه.
حالا من به اولین گره رسیدم ،باز کردن آن برایم سخت است.
اما از این گره ها باکی نسیت.ترس من از چیز دیگر است که از چند هزار گره ام سخت تر است.
آن چیزی نیست جز مشکل بی هم زبانی در توصیف این گره ها.
از خواب بیدار می شوم.
بوی صبح می آید...
گریه نمی کنم نه اینکه سنگم.......................گریه غرورمو بهم میزنه
مرد برای حذم دلتنگی هاش ......................گریه نمی کنه قدم میزنه
.
.
.
اگه یکی باشه منو بفهمه براش غرورمو بهم می زنم
گریه که سهله زیر چتر شونه اش تا آخر دنیا قدم میزنم*...
*پا وبلاگی:شعر پایانی از احسان خواجه امیری

